سفره عیده 92 با بابا و بابابزرگ
هفت سین 92
اسفند 91 جشن دیدن داداش ایمان
عزیز پاییز و بهار هر سال بستری میشدی این یه عکس از تو بیمارستان گلوگاست
چرا اخم کردی مامانی . این لباسو دایی جون مهدی وقتی به دنیا اومدی گرفت تازه اندازت شد.
تولد دو سالگیت تو بندسر یه دور همی ساده
خاطرات پاییز و زمستان 91 اسراءجون
2 مهر: از گل یک خار خیلی میترسه وقتی اذیت میکنه خارو بهش نشون میدم گل ها رو خیلی میکنه از بالا میندازه پایین. 4 مهر: وقتی میخواد کاری رو خودش انجام بده میگه خود خود. سیگار کشیدن رو با دستاش نشون میده میگه هوف. 5 مهر: اسرا هر روز شیرین تر میشه وقتی از ما سوال میپرسه جوابشو میدیم با یهغلظتی میگه خا باشه. خیلی شیرینی شیرین تر از عسل 6 مهر: خیلی باهوشه همه چی به طرز شگفت انگیزی یادش میمونه. روزه ده بارخودش میره پایین میاد بالا . مهدی رو تک و توک میزنه و از اون حسودی میکنه. 8 مهر: تو دهنش غذاست بهش میدم میگه صب کن بخورم باشه؟ امروز من و اون بابابزرگشو واسه ترک بردیم دکتر اون میگفت درد دارم اسرا هم پاشو...
نویسنده :
عطیه ریاحی
11:26










